اين نوشته واقعاً من رو تکون داد. تصور کنيد که يک آدم که کارش همراه با منطق باشه به جای برسه که نفرين کنه. اين نهايت استيصال رو می رسونه. چی بگه آدم؟
http://www.roozonline.com/archives/2007/07/005752.php
خدا اين متفکران پست مدرن رو برای برادران نگاه داره!
بهم ميگه: فوکو خودش گی بود، تو کتابش نوشته که چطور بی عدالتی تو جامعه غرب بعد از دوران تجدد بيشتر شده....
بهش ميگم: اونا با خودشون گفتگو ميکنند چه ربطی به ما داره. به نظر من پست مدرنيزم در ادامه مدرنيزم هستش. چه ربطی به ما داره ما هنوز به اونجا ها نرسيديم!
بهم ميگه: خوب بايد به دست دوستت نگاه کنی اگه اون اشتباهی کرد تو نکنی. اگه ماده الف رو ريخت ب جواب نداد. تو همون کار رو نکنی....
بهش ميگم: آخه اون دوست ما قبلاً ما ج رو ريخته يک چيزی گرفته حالا ب رو ريخته جواب نگرفته، ما ميخوای بايستيم جواب آخر چيه يک هو اون رو ازش بگيريم؟
بهم ميگه: تو خودت اونجا بودی مشکلات اونجا رو ديدی، ميدونی چه مشکلاتی داره....
بهش ميگم: آره مال خودمون رو هم ديدم، چی رو داری با چی مقايسه ميکنی.....
....
ميگه: دارم به اين نتيجه ميرسم که بايد يک اتوکراسی جامعه رو اداره کنه....
ميگه: نتيجه دموکراسی امثال بوش و احمدی نژاد هستش....
.....
به خودم ميگم تو مطمئنی اين هنوز کانادا هستش؟ چقدر اين جملات آشناست!
ميخوام اول ماجرای کوتاهی رو تعريف کنم. چند روز پيش برای خريد وسايل خانه به يک فروشگاه لوازم منزل رفته بوديم. چون ما ماشين نداشتيم بنابر اين وسايل رو گذاشتيم تا خودشون بياورند خانه. من اون روز خيلی سرم شلوغ بود و نميتونستم موقع تحويل گرفتن حاضر باشم؛ ضمناً موبايل رو هم گم کرده بوديم و همسرم وسيله ارتباطی با من نداشت. من همش نگران بودم که حالا همسرم چه جوری ميخواد اين همه وسايل رو بياره تو.
بعد از ظهر همسرم زنگ زد گفت که وسايل همه تو خونه هستند! خودم رو که به خونه رسوندم ديدم آره، همه وسايل توی خونه هستند!؟ خانومم گفت کارگر های که اومده بودند وسايل رو تحويل بدهند سياهپوست های بودند با محاسن بلند. وقتی فهميدند که خانم من مسلمونه (از روی اينکه روسری داره) خودشون با ميل وسايل رو آورده بودند بالا!
کسانی که اينجا زندگی کرده باشند ميدونند که اينجور لطف کردن ها اينجا خيلی عادی نيست. چيزی که جالب هستش و اينجا زياد ميبينی ( و البته تو ديترويت هم از عرب های مسلمان زياد شنيده ديده بودم) اين که وقتی ميفهمند مسلمون هستی بعضاً خيلی بهت کمک ميکنند. بعضی جاها هستش که عرب ها مخصوصاً لبنانی ها وقتی ميفهمند ايرانی هستی خيلی تحويلت ميگيرند. حالا اين رو بگذاريد کنار اينکه وقتی توی فرودگاه ميفهمند ايرانی يا مسلمان هستی چقدر تحويلت ميگيرند! البته در حقيقت اونجا هم شما رو تحويل ميگيرند، بهت ميگويند بفرمايد از اين طرف و خلاصه از بقيه جدات ميکنند و "حسابی" مورد تحويل قرار ميگيری!
به نظر ميرسه ما از دست اين هويت ايرانی-مسلمون خودمون خلاصی نداريم. البته نمی خواستيم از هويت خودمون خلاص بشيم چون اصولا معنا نداره آدم از هويتش خلاص بشه ولی وقتی ميگم خلاصی منظورم همون هويت تيپيکالی هستش که همه برای آدم قايل هستند. مثلاً يک سری از مردم کشور های عربی يا آفريقا ما رو بخاطره همين رييس جمهور [...] دوست دارند! حالا هرچی بيا بگو بابا اين اينجوری اونجوری مگه کسی قبول ميکنه! مثلاً در مورد لبنانی ها و بار ها ديدّم که به مراتب نسبت به ج.ا.ا. غيرت بيشتری دارند تا خودم ما! به صورتی که بعضی مواقع آدم واقعاً حرصش در مياد! بار ها ازشون شنيدم که ميگند اهل کجايد، وقتی ميشوند ايران ميگن "خوش به حالتون!"
مسئله اينجاست که مستقل از اينکه کجا زندگی بکنی يا چه جور عقايدی داشته باشی فشار ناشی از عملکرد درست يا غلط هم کيشانت و يا هم وطن هات روی تو مياد و گريزی هم از اون نيست. از طرف ديگه چاره اي هم نداری که با اون کنار بيای و به قول معروف بری تو همون سنگری که ازش اومدی. مثلاً اظهار نظر پاپ رو در مورده اسلام شنيديد! اون يعنی گفتگوی تمدن ها و از اين جور حرفای سوسولی "کشک!" وقتی رهبر مذهبی که اللصول بايد منطقی تر از پيروان فکر کنه اينجوری حرف ميزنه بايد بتونيد حدس بزنيد که تو دل بقيه چی ميگذره و بقيه در مورد ما (ايرانی يا مسلمان يا هر چی) چطور فکر ميکنند. متأسفانه موج راست گرای تو جهان به نظر من باعث ميشه کنتراست زياد بشه و همه برند به اين سمت که يا رومی رومی يا زنگی زنگی، کسانی که اين ميانه هستند هم بايد تکليف خودشون رو روشن کنند. يا اردوگاه اينطرف يا اردوگاه اون طرف! اين وسط مسلمون های مثل ما (اگر اسم ما رو بشه گذشت مسلمون) از همه بيشتر ضرر ميکنند. چون مسلمون های دو آتشه که بهشت خودشون دارند (!) اين طرف هم که ما رو قبول ندارند يا به صورت موجود جالب آزمايشگاهی نگاه ميکنند، ما ميمانيم و حوضمان!

ميخواستم برای اين اکس هيچ کمنتی نگذارم ولی گفتم خوانده مياد ميگه خوب که چی؟!
قابل توجه بينندگان احتمالی: اين اکس رو من از يکی از مغازه ها در شهر دتريت، در کشور آمريکا مهد سرمايه داری گرفتم! من شايد 7-8 ماه از کنار اين اکس رد ميشدم ولی هيچ وقت دوربين نداشتم که ازش اکس بگيرم تا اينکه يک روز يکی از دوستان از بالتيمر اومد خانه ما. وقتی من دوربين خفنش رو ديدم اولين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود که بدوم برم يک اکس از اين صحنه بگيرم. خوب به اکس نگاه کنيد از ايران هم اسم برده! اميدوارم دوستان تو ايران هم بتونند اين اکس رو ببينند چون شنيدم اکس های بلاگ سپت فيلتر شده !!! ه
پست بيات!!!
به اين ميگم پست بيات! برای اينکه متن اون مال 3 هفته پيش هستش و به علت تنبلی و سر شلوغ و هزار بهانه ديگه دير گذاشتمش تو اينجا. به هر حال گفتم بگذار پستش کنم برای رفع کتی خوبه :-)
چقدر ميخواستم بنويسم! اصولا اين وبلاگ اينجوريه يا نمينويسم يا يک پست ميگذارم پر از وراجی. بگذريم!
اين هفته يکی از سخت ترين هفته های زندگی ام بود! توی يک کشور غريبه توی شهری که هيچ ايرانی رو نميشناسی، بدون خانه، و از همه جدی تر و وحشت ناک تر شروع کار تو جايی که هيچ کس رو توش نميشناسی ولی از همه مهم تر هميشه دوست داشتی که اونجا باشی! يک هفته اي هست که از شهر خون و قيام دتريت اومدم شهر شهيد پرور فيلادلفيا. حالا بگذريم که چقدر سخت بود که بايد همه کار ها از جمله شکنجه اي به نام اسباب کشی رو خودمون بدون ماشين انجام ميداديم، و هی به اين و اون رو می انداختيم که آقا، خانم ماشين دارين، و از اين هم بگذريم که من تصديق ندارم و موقع سوار شدن به هواپيما بايد گذرنامه دولت فخيمه ج.ا.ا. رو نشون بديم که اون هم مساوی است با کلی سؤال جواب و بازرسی اون هم تو اين اوضاع خرابی که دوستان خر مذهب القاعده درست کردن، کلی هم اسباب اساسيه داشتيم که هنوز هم نميدونيم چي جوری بايد ببريمشون!
خدمت خوانندگان احتمالی عرض کنيم که ما دکترا رو تو شهر ديوانه دتريت رها کرديم تا به آرزو هميشگی کار کردن با يک استاد خاص در دانشگاه خفن پنسيلونيا جامع عمل بپوشونيم! حالا کاری به ريسک و سخت بودن کار و اين حرفها ندارم ولی به 50% آرزوم رسيدم ولی هنوز 50% ديگش مونده! حالا موضوع اين پست دانشگاه پنسيلونيا و کارم نيست ميخوام چيزی ديگه بگم.
از اونجا که من اينجا کسی رو نمی شناختم و زمانی هم که اومدم خيلی بد موقع بود دانشگاه هم نمی توانست امکانات اسکان موقت بهم بده، خوب پس چاره اي نبود بايد ميرفتم هتلی چيزی ميگرفتم. اما قيمت هتل و اينجاها اينقدر زياده که حتی فکرش رو هم برای 2 هفته نميشه کرد، تازه هيچ تضمينی هم نبود که در عرض 2 هفته من حتماً خونه پيدا کنم! چرا؟ چون اين شهر که از 10 شهر بزرگ امريکا است کنار نيويورک قرار داره و خانه هم گرونه هم خيلی سخت پيدا ميشه، مخصوصا برای آدام های مثل من که تصديق هم ندارند و بايد نزديک شهر زندگی کنند! خوب پس مجبور بودم برم يک جای ارزون پيدا کنم، يعنی تو مايه $20-$30 !!! تنها جاهايی که ميشه يک همچين چيزی رو پيدا کرد هاستل( (hostel هستند. ما يک همچين چيزی تقريباً تو ايران نداريم. خون حالا بريم برسيم به اين موضوع که هاستل چی هست؟ يک جای بين خوابگاه و سربازخانه؟! هر حقيقت به شما يک تخت رو تو يک اطاق که توش حدود 5-6 نفر ديگه هستند اجاره ميدهند. برای من که تا حالا تو خوابگاه زندگی نکردم اولين بار زندگی کردن در يک جای غريبه و آدم های غريبه خيلی سخت بود. ولی روی هم رفته خيلی چيز ها ياد گرفتم. شايد اولين چيزی که ياد گرفتم که آدم به همه چيز عادت ميکنه به همه چيز! حتی ميتونم بگم روز های آخر داشت بهم خوش ميگذشت! دومين چيزی که ياد گرفتم تفاوت فاحش شکل سفر کردن ما (منظورم حتی ما جوان های ايرانی و همسن و سال های خودمون در کشور های ديگه هست. ما عادت کردی که تمام وسايل رو در سفر با خودمون ببريم ولی اينها خيلی سبک و البته خيلی راحت و کم استرس سفر ميکنند! اونجا می ديدی جوانهای در سن و سال 18-20 سال که مثلاً از ژاپن يا کشورهای اروپای به يک کشور ديگه تو قاره ديگه اومدن و حتی انگليسی رو سخت صحبت ميکنند، ولی جرأت سفر دارند. به نظر من اين يک پارامتر فرهنگی که بين ما و اروپايی خيلی تفاوت هست. ميخواستم بيشتر در مورد جزييات جاهای که بودم بنويسم که حالا خيلی خوابم مياد باشه برای يک فرصت ديگه!
کل کل های وبلاگی
به نظر ميرسه که آقای نيک آهنگ دوباره پروژه جديدی را در فضای وبلاگستان شروع کردند. مثل اينکه پروژه جديد در مورد همجنس بازی و از اين حرف ها هست. خوب البته ايشان هر از چندگاهی يک پروژه برای شلوغ کردن (به قول خودشان خشتک دود دادن يا در اين مورد دامن دود دادن) در آستين دارند.
من وبلاگ آقای نيک آهنگ را تقريباً روزی 4-5 بر چک ميکنم. نوشته های کوتاه، خيلی مواقع شخصی، و با خاصيت "هل من مبارز"... البته من با همه مطالب ايشون موافق نيستم ولی خواندن مطالب وبلاگ نيک آهنگ واقعاً يکی از کار های روزانه من شده!!!
از اين حرف ها که بگذريم، به نظر ميرسه که ايشان دوباره يک کل کل جديد را شروع کردند که البته با نوشته "نقطه ته خط" قرار نيست به اين زودی ها خاتمه پيدا کند؟! متأسفانه به نظر ميرسد که قرار است اين کل کل هم مثل تمام کل کل های وبلاگی بيشتر در حد بگو مگو باقی بماند و عمقی نداشته باشد.
هرچند که به نظرم اين موضوع روز ايران نيست، و اصولاً مشکل جامعه قبل از حرف ها چيز های بزرگتر است، ولی از ايشان انتظار ميرود به عنوان روزنامه نگار ديد عميق تری داشته باشند. به نظر من اين لحن جواب دادن به نوشته بی معنی فرانگپلوس چيزی که پشت نوشته ايشان است (اگر وجود داشته باشد) خرابميکند. من با اين آقای نقطه ته خط موافق هستم که يک سری مثل آفتاب پرست هستند و جوگير محيط خودشون شدند و مشکلات واقعی ايران را فراموش کردند ولی به اين شکل عصبی جواب دادن اثر معکوس دارد. اگر قرار است اين کل کل به خاطر نفس کل کل کردن ادامه پيدا کند که هيچ!! ولی در غير اين صورت بد نيست به مقاله جالب آقای آرش نراقی در اينجا و مقاله جالب ويکيپديا اون قسمتی که در مورد فيزيولژی قضيه صحبت ميکنه هم ارجاع داده شود. اين مقاله ويکيپديا تا حدی نشون ميده چقدر اين قضيه عدا است و چقدر جدی است.
درباره ازدواج موقت
حدود يک هفته پيش اين لينک را درباره ازدواج موقت ديدم. خودتان ميتوانيد يک سری بزنيد. مردم (و البته بيشتر جوان ها (معمولا خاطرات خودشان را درباره ازدواج موقت اينجا ميگذارند. به نظر ميرسد که گردانندگان اين سايت در حال تلاش برای همگانی کردن اين امر هستند. امروز به صورت خيلی تصادفی به اين نوشته بر خوردم که که البته از ديد معقولی به اين مسئله نگاه کرده بود.
به نظر من هم رابطه جنسی قبل از ازدواج لازم است. به اين معنی که حتی لازم نيست شما با کسی که ميخواهيد ازدواج کنيد رابطه جنسی داشته باشيد بلکه با يک شريک که الزاما به ازدواج منجر نميشود. اما از نظر من مشکلاتی بر سر اين موضوع وجود دارد:
1-من قبول دارم که نبايد يک نفر به علت اينکه مذهبی است از مواهب زندگی از جمله لذت جنسی بی بهره شود. پس بنابر اين بايد راه کاری هم برای اين افراد مستقل از مذهبی يا غير مذهبی در نظر گرفت. تا اينجا درست! ولی به نظر من مشکل پيدا کردن يک راه کار و چار چوب نيست. اگر گفته ميشود که روابط جنسی قبل از ازدواج بايد وجود داشته باشد تا بتوانيم انسانهای سالم از لحاظ روانی داشته باشيم، پس بايد جامعه ای نيز داشته باشيم که تمام تبعات آن را نيز بپذيرد. مثلاً در اين مسئله خاص، اگر دو طرف با هم توافق نداشتند بايد بتواند جدا شوند. حالا خودتان قضاوت کنيد در صورت چنين اتفاقی، جامعه ما در مورد پسر چگونه فکر ميکند و در مورد طرف دختر چه نظری دارد؟
متأسفانه در جامعه ما مسئله بکارت بسيار جدی است. يعنی حتی بنابر قانون طرف مرد ميتواند زن را به خاطر همین مسأله طلاق بدهد. چرا که از نظر قانون نا عادلانه ما اين به عنوان يک تقلب در ازدواج محسوب ميشود، چرا که طرف زن قبل از ازدواج اين مسله را عنوان نکرده است. قبول کنيد اگر اين مسئله مثلا سر جلسه خواستگاری يک خانوادگی مذهبی مطرح شود قضيه ازدواج به کلی منتفی خواهد شد. حالا خودتان انصاف بدهيد آيا هيچ دختری حاضر ميشود مثلا اين مسئله را در وقت خواستگاری مطرح کند؟ در خانواده کانادايی که دوست عزيز مطرح ميکند و خانواده های غربی، اين مسئله به اندازه ايران بزرگ نيست. پس عملا در ايران اين قضيه به نفع مرد تمام خواهد شد.
2- مسئله دوم اينست که در خانواده های غربی، در جامعه، در تلويزيون،... يکی از آموزش های که مطرح ميشود اين است که چگونه دوست دختر و دوست پسر خوبی باشيم. در حالی که جای اين نوع آموزش در ايران چه در خانواده ها چه در مدرسه و تلويزيون و غيره خالی است. روابط زنان و مردان در جامعه ما از اين دو حالت خارج نيست: محرم نا محرم. چيزی بين اين وجود ندارد. يک مرز کاملاً روشن! مثلاً در جامعه ما نميشود يک دختر و يک پسر صرفاً با يکديگر دوست باشند. حتی اگر قرار باشد که با يکديگر دوست باشند معمولاً سمت دوستی ها به سمت دوست دختر (girl friend) و دوست پسر (boy friend) ميرود. اکثر شما حتماً تجربه کرده ايد که اکيپ هايی که در آن در آن يک دختر و چند پسر هستند (يا بر عکس) به سرعت از هم می پاشند چون معمولا يکی از پسر ها (يا دخترها) به دنبال اين است که اين رابطه را به رابطه دوست دختر/دوست پسر تبديل کند.
3- مسئله ديگر اين است که حتی در در کشور های غربی هم coupleها بدون هيچ مقدمه رابطه برقرار نميکنند. يعنی بايد به يک سطحی از علاقه برسند تا رابطه به صورت جنسی در آيد. نگاهی به سايت مذبور بياندازيد، روابط معمولا خيلی سريع برقرار ميشود. جالب اينجاست که در اکثر اوقات هم به علت اينکه علاقه مندی کاذب [به نظر من] بعد از رابطه جنسی باعث ميشود توهم علاقه مندی در دو طرف ايجاد شود و در نهايت طرفين باهم ازدواج کنند! حال چه کسی مسئوليت جدايی های بعد از اين آشنای های احساساتی را به عهده ميگيرد، لابد همان شرعی که اجازه اين کار را داده است.
ادامه دارد
کيهان
اين چند وقت اينقدر فيلم خوب ديدم که نمی دانم از کدام بگم.
V for Vendeta از آن فيلم هايی است که اگر توانستيد (که البته با توجه به عدم وجود کپی رايت حتماً ميتوانيد) ببينيد. فيلم نامه به نظر من خيلی هوشمندانه نوشته شده بود. هر قسمتی از فيلم يک متلکی به جماعت نوکان ميزد. فکر کنم تمام اتفاقات اين چند سال را به نوعی مورد اشاره قرار داده بودند. جالب آخر فيلم بود که يک پيشنهاد هم داشت. هر چند که شعارگونه بود. اگر توانستيد ببينيد.
Circle: در ايران که به نمايش در نيامد. ما دانلود کرديم ديديم. جالب بود!
Constant
Hotel Ruanda و Sometimes in April: البته حتماً همه در مورد هتل روندا شنيديد، دومی هم يک فيلمی در همان راستا است. اين فيلم و فيلم constant gardner نشان ميدهد که کسی اهميتی به آفريقا نميدهد. نگاه کنيد به سمالی امروز! کاملاً جملات فيلم Sometimes in April يادم ميآيد. ديدن اين فيلم را مخصوصاً در اين روز ها پيشنهاد ميکنم.
Syriana: به نظر من اين فيلم معرکه است! من خودم را دارم ميکشم که اين فيلم را دوباره ببينم. حيف که هنوز دی وی دی فيلم دستم نرسيده. البته ميدونيد که دانشجوی يک لا قبا پول دی وی دی نداره بده! حتماً اين فيلم را شده دانلود کنيد و ببينيد.
از انجايی که شهر ما جزو شهرهای بزرگ (major cities) نيست. فيلم inconvenient truth فعلاً اکران نميشود، ولی به محض اينکه اين فيلم اکران بشود ميروم و می بينمش. الگور، نامزد انتخابات سال 2000 در اين فيلم حضور دارد و فيلم در مورد global warming است. اين هم از فيلم هايی است که ديدنش را به همه سفارش ميکنم. فيلم بيشتر مستند است.