Wednesday, June 28, 2006

نقدی به نوشته درباره ازدواج موقت از وبلاگ "ياد داشتهای محمد (ص)"

کل کل های وبلاگی

به نظر ميرسه که آقای نيک آهنگ دوباره پروژه جديدی را در فضای وبلاگستان شروع کردند. مثل اينکه پروژه جديد در مورد همجنس بازی و از اين حرف ها هست. خوب البته ايشان هر از چندگاهی يک پروژه برای شلوغ کردن (به قول خودشان خشتک دود دادن يا در اين مورد دامن دود دادن) در آستين دارند.

من وبلاگ آقای نيک آهنگ را تقريباً روزی 4-5 بر چک ميکنم. نوشته های کوتاه، خيلی مواقع شخصی، و با خاصيت "هل من مبارز"... البته من با همه مطالب ايشون موافق نيستم ولی خواندن مطالب وبلاگ نيک آهنگ واقعاً يکی از کار های روزانه من شده!!!

از اين حرف ها که بگذريم، به نظر ميرسه که ايشان دوباره يک کل کل جديد را شروع کردند که البته با نوشته "نقطه ته خط" قرار نيست به اين زودی ها خاتمه پيدا کند؟! متأسفانه به نظر ميرسد که قرار است اين کل کل هم مثل تمام کل کل های وبلاگی بيشتر در حد بگو مگو باقی بماند و عمقی نداشته باشد.

هرچند که به نظرم اين موضوع روز ايران نيست، و اصولاً مشکل جامعه قبل از حرف ها چيز های بزرگتر است، ولی از ايشان انتظار ميرود به عنوان روزنامه نگار ديد عميق تری داشته باشند. به نظر من اين لحن جواب دادن به نوشته بی معنی فرانگپلوس چيزی که پشت نوشته ايشان است (اگر وجود داشته باشد) خرابميکند. من با اين آقای نقطه ته خط موافق هستم که يک سری مثل آفتاب پرست هستند و جوگير محيط خودشون شدند و مشکلات واقعی ايران را فراموش کردند ولی به اين شکل عصبی جواب دادن اثر معکوس دارد. اگر قرار است اين کل کل به خاطر نفس کل کل کردن ادامه پيدا کند که هيچ!! ولی در غير اين صورت بد نيست به مقاله جالب آقای آرش نراقی در اينجا و مقاله جالب ويکيپديا اون قسمتی که در مورد فيزيولژی قضيه صحبت ميکنه هم ارجاع داده شود. اين مقاله ويکيپديا تا حدی نشون ميده چقدر اين قضيه عدا است و چقدر جدی است.

Thursday, June 08, 2006

درباره ازدواج موقت

حدود يک هفته پيش اين لينک را درباره ازدواج موقت ديدم. خودتان ميتوانيد يک سری بزنيد. مردم (و البته بيشتر جوان ها (معمولا خاطرات خودشان را درباره ازدواج موقت اينجا ميگذارند. به نظر ميرسد که گردانندگان اين سايت در حال تلاش برای همگانی کردن اين امر هستند. امروز به صورت خيلی تصادفی به اين نوشته بر خوردم که که البته از ديد معقولی به اين مسئله نگاه کرده بود.

به نظر من هم رابطه جنسی قبل از ازدواج لازم است. به اين معنی که حتی لازم نيست شما با کسی که ميخواهيد ازدواج کنيد رابطه جنسی داشته باشيد بلکه با يک شريک که الزاما به ازدواج منجر نميشود. اما از نظر من مشکلاتی بر سر اين موضوع وجود دارد:

1-من قبول دارم که نبايد يک نفر به علت اينکه مذهبی است از مواهب زندگی از جمله لذت جنسی بی بهره شود. پس بنابر اين بايد راه کاری هم برای اين افراد مستقل از مذهبی يا غير مذهبی در نظر گرفت. تا اينجا درست! ولی به نظر من مشکل پيدا کردن يک راه کار و چار چوب نيست. اگر گفته ميشود که روابط جنسی قبل از ازدواج بايد وجود داشته باشد تا بتوانيم انسانهای سالم از لحاظ روانی داشته باشيم، پس بايد جامعه ای نيز داشته باشيم که تمام تبعات آن را نيز بپذيرد. مثلاً در اين مسئله خاص، اگر دو طرف با هم توافق نداشتند بايد بتواند جدا شوند. حالا خودتان قضاوت کنيد در صورت چنين اتفاقی، جامعه ما در مورد پسر چگونه فکر ميکند و در مورد طرف دختر چه نظری دارد؟

متأسفانه در جامعه ما مسئله بکارت بسيار جدی است. يعنی حتی بنابر قانون طرف مرد ميتواند زن را به خاطر همین مسأله طلاق بدهد. چرا که از نظر قانون نا عادلانه ما اين به عنوان يک تقلب در ازدواج محسوب ميشود، چرا که طرف زن قبل از ازدواج اين مسله را عنوان نکرده است. قبول کنيد اگر اين مسئله مثلا سر جلسه خواستگاری يک خانوادگی مذهبی مطرح شود قضيه ازدواج به کلی منتفی خواهد شد. حالا خودتان انصاف بدهيد آيا هيچ دختری حاضر ميشود مثلا اين مسئله را در وقت خواستگاری مطرح کند؟ در خانواده کانادايی که دوست عزيز مطرح ميکند و خانواده های غربی، اين مسئله به اندازه ايران بزرگ نيست. پس عملا در ايران اين قضيه به نفع مرد تمام خواهد شد.

2- مسئله دوم اينست که در خانواده های غربی، در جامعه، در تلويزيون،... يکی از آموزش های که مطرح ميشود اين است که چگونه دوست دختر و دوست پسر خوبی باشيم. در حالی که جای اين نوع آموزش در ايران چه در خانواده ها چه در مدرسه و تلويزيون و غيره خالی است. روابط زنان و مردان در جامعه ما از اين دو حالت خارج نيست: محرم نا محرم. چيزی بين اين وجود ندارد. يک مرز کاملاً روشن! مثلاً در جامعه ما نميشود يک دختر و يک پسر صرفاً با يکديگر دوست باشند. حتی اگر قرار باشد که با يکديگر دوست باشند معمولاً سمت دوستی ها به سمت دوست دختر (girl friend) و دوست پسر (boy friend) ميرود. اکثر شما حتماً تجربه کرده ايد که اکيپ هايی که در آن در آن يک دختر و چند پسر هستند (يا بر عکس) به سرعت از هم می پاشند چون معمولا يکی از پسر ها (يا دخترها) به دنبال اين است که اين رابطه را به رابطه دوست دختر/دوست پسر تبديل کند.

3- مسئله ديگر اين است که حتی در در کشور های غربی هم coupleها بدون هيچ مقدمه رابطه برقرار نميکنند. يعنی بايد به يک سطحی از علاقه برسند تا رابطه به صورت جنسی در آيد. نگاهی به سايت مذبور بياندازيد، روابط معمولا خيلی سريع برقرار ميشود. جالب اينجاست که در اکثر اوقات هم به علت اينکه علاقه مندی کاذب [به نظر من] بعد از رابطه جنسی باعث ميشود توهم علاقه مندی در دو طرف ايجاد شود و در نهايت طرفين باهم ازدواج کنند! حال چه کسی مسئوليت جدايی های بعد از اين آشنای های احساساتی را به عهده ميگيرد، لابد همان شرعی که اجازه اين کار را داده است.

ادامه دارد

کيهان

Tuesday, June 06, 2006

اين چند وقت اينقدر فيلم خوب ديدم که نمی دانم از کدام بگم.

V for Vendeta از آن فيلم هايی است که اگر توانستيد (که البته با توجه به عدم وجود کپی رايت حتماً ميتوانيد) ببينيد. فيلم نامه به نظر من خيلی هوشمندانه نوشته شده بود. هر قسمتی از فيلم يک متلکی به جماعت نوکان ميزد. فکر کنم تمام اتفاقات اين چند سال را به نوعی مورد اشاره قرار داده بودند. جالب آخر فيلم بود که يک پيشنهاد هم داشت. هر چند که شعارگونه بود. اگر توانستيد ببينيد.

Circle: در ايران که به نمايش در نيامد. ما دانلود کرديم ديديم. جالب بود!

Constant Gardner: از آن فيلم هايی است که آدم به نظر من حتماً بايد نگاه کند. متأسفانه ديد ما در ايران خيلی راست است. حتی شايد بگم راست افراطی! من از وقتی آمدم اينجا وقت کردم يک نگاهی به طرز تفکر خودم بی اندازم. مخصوصا وقتی به شهری مثل دتريت می آييد. بگذريم در مورد اينکه من ديدم نسبت به آمريکا الان چيست يک موقع مينويسم.

Hotel Ruanda و Sometimes in April: البته حتماً همه در مورد هتل روندا شنيديد، دومی هم يک فيلمی در همان راستا است. اين فيلم و فيلم constant gardner نشان ميدهد که کسی اهميتی به آفريقا نميدهد. نگاه کنيد به سمالی امروز! کاملاً جملات فيلم Sometimes in April يادم ميآيد. ديدن اين فيلم را مخصوصاً در اين روز ها پيشنهاد ميکنم.

Syriana: به نظر من اين فيلم معرکه است! من خودم را دارم ميکشم که اين فيلم را دوباره ببينم. حيف که هنوز دی وی دی فيلم دستم نرسيده. البته ميدونيد که دانشجوی يک لا قبا پول دی وی دی نداره بده! حتماً اين فيلم را شده دانلود کنيد و ببينيد.

از انجايی که شهر ما جزو شهرهای بزرگ (major cities) نيست. فيلم inconvenient truth فعلاً اکران نميشود، ولی به محض اينکه اين فيلم اکران بشود ميروم و می بينمش. الگور، نامزد انتخابات سال 2000 در اين فيلم حضور دارد و فيلم در مورد global warming است. اين هم از فيلم هايی است که ديدنش را به همه سفارش ميکنم. فيلم بيشتر مستند است.

ارزش جان انسان

چند روز پيش اتفاق با مزه افتاه که فرق جان انسان را تو آمريکا و ايران تا حدی نشان ميده. ما از شيکاگو به دتريت می آمديم. حالا بگذريم که قرار بود روز قبل آن بياييم و به علت اينکه transaction انجام نشده بود. در نتيجه بليط برای ما رزرو نشده بود. خلاصه ما قرار شد با اولين قطار فردا بريم. سوار قطار شديم. فاصله شيکاگو تا دتريت زياد نيست، با ماشين چيزی در حدود 5 ساعت رانندگی؛ با قطار هم همينطور. تقريبا 4 ساعت راه رو آمده بوديم. من به عادت هميشگی که در سفر ميخوابم در خواب به سر مي بردم. يک آن قطار شروع به لرزش کرد بوي دود شديد توی واگن پيچيد. همه مسافر ها ترسيده بودن، با اين وجود شکل ترس متفاوت از ان چيزی بود که ما توی ايرانی ها مي بينیم. من مطمئن هستم اگر يک چنين اتفاقی برای یکی از قطار های ما افتاده بود در اثر ترس مردم تا حالا کلی تلفات داده بوديم. بگذريم! چند نفر اون وسط از مردم خواهش ميکردم که آرامش خودشون را حفظ کنند اما مسافر ها با وجود اينکه ترسيده بودند به آرامی از يکی از در های قطار پياده شدند. جالب اينجاست که توی اين هير و وير به پير ها هم کمک ميکردند تا پياده بشوند. ما که بيرون آمديم ديدم که اسب قطار اتش گرفته و دود نسبتا غليظی ازش بلند ميشه! با فاصليه خيلی کمی پليس و آتش نشانی خودشون رو رساندند و شروع کردند به کمک به اسيب ديده ها. البته به نظر من کسی آسيب خاصی نديده بود ولی اين سوسول ها کسانی را که خيلی ترسيده بودند را هم جزو آسيب ديده ها حساب مي آوردند.فاصله ما تا مقصد 75مايل بود. و مي شد مسافرها با تاکسی خودشان را به مقصد برسانند ولی با اتوبوس های مدرسه ما را به نزديک ترين ايستگاه قطار رساندند و آنجا کلی داوطلب شروع به مراقبت از مسافر ها کردند. جالب اينجاست که اين داوطلب ها همه از مردم محلّی همين اطراف بودند. با تلفن ازشون خواهش شده بود که خودشان را به محل برساندد. براي منی که از يک کشور خاور ميانه آمدم (جابی که جان انسان ها هيچ ارزشی نداره) ديدن اين صحنه ها و مقايسه اين اتفاق با قضيه قطار نبشابور که کلی آدم در اون جزغاله شدن خيلی عبرت آموز بود. مقايسه کنيد: يک قطار نه چندان بلند با چيزی در حدوده 5-6 واگن، در حادثه اي که چندان هم مهم نيست در گير ميشه و به آن صورت برخورد ميشه در مقابل در کشور ما يک قطار با کلی واگن منفجر ميشه و گودالی درست ميشه که تلويزيون جرأت نمي کند نشانش بدهد! کلی آدم (از نوع شهروند درجه اول و دوم می ميرند) آخرش هيچی به هيچی!