Saturday, September 23, 2006

هويتی که انکارش نتوان

ميخوام اول ماجرای کوتاهی رو تعريف کنم. چند روز پيش برای خريد وسايل خانه به يک فروشگاه لوازم منزل رفته بوديم. چون ما ماشين نداشتيم بنابر اين وسايل رو گذاشتيم تا خودشون بياورند خانه. من اون روز خيلی سرم شلوغ بود و نميتونستم موقع تحويل گرفتن حاضر باشم؛ ضمناً موبايل رو هم گم کرده بوديم و همسرم وسيله ارتباطی با من نداشت. من همش نگران بودم که حالا همسرم چه جوری ميخواد اين همه وسايل رو بياره تو.

بعد از ظهر همسرم زنگ زد گفت که وسايل همه تو خونه هستند! خودم رو که به خونه رسوندم ديدم آره، همه وسايل توی خونه هستند!؟ خانومم گفت کارگر های که اومده بودند وسايل رو تحويل بدهند سياهپوست های بودند با محاسن بلند. وقتی فهميدند که خانم من مسلمونه (از روی اينکه روسری داره) خودشون با ميل وسايل رو آورده بودند بالا!

کسانی که اينجا زندگی کرده باشند ميدونند که اينجور لطف کردن ها اينجا خيلی عادی نيست. چيزی که جالب هستش و اينجا زياد ميبينی ( و البته تو ديترويت هم از عرب های مسلمان زياد شنيده ديده بودم) اين که وقتی ميفهمند مسلمون هستی بعضاً خيلی بهت کمک ميکنند. بعضی جاها هستش که عرب ها مخصوصاً لبنانی ها وقتی ميفهمند ايرانی هستی خيلی تحويلت ميگيرند. حالا اين رو بگذاريد کنار اينکه وقتی توی فرودگاه ميفهمند ايرانی يا مسلمان هستی چقدر تحويلت ميگيرند! البته در حقيقت اونجا هم شما رو تحويل ميگيرند، بهت ميگويند بفرمايد از اين طرف و خلاصه از بقيه جدات ميکنند و "حسابی" مورد تحويل قرار ميگيری!

به نظر ميرسه ما از دست اين هويت ايرانی-مسلمون خودمون خلاصی نداريم. البته نمی خواستيم از هويت خودمون خلاص بشيم چون اصولا معنا نداره آدم از هويتش خلاص بشه ولی وقتی ميگم خلاصی منظورم همون هويت تيپيکالی هستش که همه برای آدم قايل هستند. مثلاً يک سری از مردم کشور های عربی يا آفريقا ما رو بخاطره همين رييس جمهور [...] دوست دارند! حالا هرچی بيا بگو بابا اين اينجوری اونجوری مگه کسی قبول ميکنه! مثلاً در مورد لبنانی ها و بار ها ديدّم که به مراتب نسبت به ج.ا.ا. غيرت بيشتری دارند تا خودم ما! به صورتی که بعضی مواقع آدم واقعاً حرصش در مياد! بار ها ازشون شنيدم که ميگند اهل کجايد، وقتی ميشوند ايران ميگن "خوش به حالتون!"

مسئله اينجاست که مستقل از اينکه کجا زندگی بکنی يا چه جور عقايدی داشته باشی فشار ناشی از عملکرد درست يا غلط هم کيشانت و يا هم وطن هات روی تو مياد و گريزی هم از اون نيست. از طرف ديگه چاره اي هم نداری که با اون کنار بيای و به قول معروف بری تو همون سنگری که ازش اومدی. مثلاً اظهار نظر پاپ رو در مورده اسلام شنيديد! اون يعنی گفتگوی تمدن ها و از اين جور حرفای سوسولی "کشک!" وقتی رهبر مذهبی که اللصول بايد منطقی تر از پيروان فکر کنه اينجوری حرف ميزنه بايد بتونيد حدس بزنيد که تو دل بقيه چی ميگذره و بقيه در مورد ما (ايرانی يا مسلمان يا هر چی) چطور فکر ميکنند. متأسفانه موج راست گرای تو جهان به نظر من باعث ميشه کنتراست زياد بشه و همه برند به اين سمت که يا رومی رومی يا زنگی زنگی، کسانی که اين ميانه هستند هم بايد تکليف خودشون رو روشن کنند. يا اردوگاه اينطرف يا اردوگاه اون طرف! اين وسط مسلمون های مثل ما (اگر اسم ما رو بشه گذشت مسلمون) از همه بيشتر ضرر ميکنند. چون مسلمون های دو آتشه که بهشت خودشون دارند (!) اين طرف هم که ما رو قبول ندارند يا به صورت موجود جالب آزمايشگاهی نگاه ميکنند، ما ميمانيم و حوضمان!

Saturday, September 16, 2006



ميخواستم برای اين اکس هيچ کمنتی نگذارم ولی گفتم خوانده مياد ميگه خوب که چی؟!

قابل توجه بينندگان احتمالی: اين اکس رو من از يکی از مغازه ها در شهر دتريت، در کشور آمريکا مهد سرمايه داری گرفتم! من شايد 7-8 ماه از کنار اين اکس رد ميشدم ولی هيچ وقت دوربين نداشتم که ازش اکس بگيرم تا اينکه يک روز يکی از دوستان از بالتيمر اومد خانه ما. وقتی من دوربين خفنش رو ديدم اولين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود که بدوم برم يک اکس از اين صحنه بگيرم. خوب به اکس نگاه کنيد از ايران هم اسم برده! اميدوارم دوستان تو ايران هم بتونند اين اکس رو ببينند چون شنيدم اکس های بلاگ سپت فيلتر شده !!! ه

پست بيات!!!

به اين ميگم پست بيات! برای اينکه متن اون مال 3 هفته پيش هستش و به علت تنبلی و سر شلوغ و هزار بهانه ديگه دير گذاشتمش تو اينجا. به هر حال گفتم بگذار پستش کنم برای رفع کتی خوبه :-)


چقدر ميخواستم بنويسم! اصولا اين وبلاگ اينجوريه يا نمينويسم يا يک پست ميگذارم پر از وراجی. بگذريم!

اين هفته يکی از سخت ترين هفته های زندگی ام بود! توی يک کشور غريبه توی شهری که هيچ ايرانی رو نميشناسی، بدون خانه، و از همه جدی تر و وحشت ناک تر شروع کار تو جايی که هيچ کس رو توش نميشناسی ولی از همه مهم تر هميشه دوست داشتی که اونجا باشی! يک هفته اي هست که از شهر خون و قيام دتريت اومدم شهر شهيد پرور فيلادلفيا. حالا بگذريم که چقدر سخت بود که بايد همه کار ها از جمله شکنجه اي به نام اسباب کشی رو خودمون بدون ماشين انجام ميداديم، و هی به اين و اون رو می انداختيم که آقا، خانم ماشين دارين، و از اين هم بگذريم که من تصديق ندارم و موقع سوار شدن به هواپيما بايد گذرنامه دولت فخيمه ج.ا.ا. رو نشون بديم که اون هم مساوی است با کلی سؤال جواب و بازرسی اون هم تو اين اوضاع خرابی که دوستان خر مذهب القاعده درست کردن، کلی هم اسباب اساسيه داشتيم که هنوز هم نميدونيم چي جوری بايد ببريمشون!


خدمت خوانندگان احتمالی عرض کنيم که ما دکترا رو تو شهر ديوانه دتريت رها کرديم تا به آرزو هميشگی کار کردن با يک استاد خاص در دانشگاه خفن پنسيلونيا جامع عمل بپوشونيم! حالا کاری به ريسک و سخت بودن کار و اين حرفها ندارم ولی به 50% آرزوم رسيدم ولی هنوز 50% ديگش مونده! حالا موضوع اين پست دانشگاه پنسيلونيا و کارم نيست ميخوام چيزی ديگه بگم.

از اونجا که من اينجا کسی رو نمی شناختم و زمانی هم که اومدم خيلی بد موقع بود دانشگاه هم نمی توانست امکانات اسکان موقت بهم بده، خوب پس چاره اي نبود بايد ميرفتم هتلی چيزی ميگرفتم. اما قيمت هتل و اينجاها اينقدر زياده که حتی فکرش رو هم برای 2 هفته نميشه کرد، تازه هيچ تضمينی هم نبود که در عرض 2 هفته من حتماً خونه پيدا کنم! چرا؟ چون اين شهر که از 10 شهر بزرگ امريکا است کنار نيويورک قرار داره و خانه هم گرونه هم خيلی سخت پيدا ميشه، مخصوصا برای آدام های مثل من که تصديق هم ندارند و بايد نزديک شهر زندگی کنند! خوب پس مجبور بودم برم يک جای ارزون پيدا کنم، يعنی تو مايه $20-$30 !!! تنها جاهايی که ميشه يک همچين چيزی رو پيدا کرد هاستل( (hostel هستند. ما يک همچين چيزی تقريباً تو ايران نداريم. خون حالا بريم برسيم به اين موضوع که هاستل چی هست؟ يک جای بين خوابگاه و سربازخانه؟! هر حقيقت به شما يک تخت رو تو يک اطاق که توش حدود 5-6 نفر ديگه هستند اجاره ميدهند. برای من که تا حالا تو خوابگاه زندگی نکردم اولين بار زندگی کردن در يک جای غريبه و آدم های غريبه خيلی سخت بود. ولی روی هم رفته خيلی چيز ها ياد گرفتم. شايد اولين چيزی که ياد گرفتم که آدم به همه چيز عادت ميکنه به همه چيز! حتی ميتونم بگم روز های آخر داشت بهم خوش ميگذشت! دومين چيزی که ياد گرفتم تفاوت فاحش شکل سفر کردن ما (منظورم حتی ما جوان های ايرانی و همسن و سال های خودمون در کشور های ديگه هست. ما عادت کردی که تمام وسايل رو در سفر با خودمون ببريم ولی اينها خيلی سبک و البته خيلی راحت و کم استرس سفر ميکنند! اونجا می ديدی جوانهای در سن و سال 18-20 سال که مثلاً از ژاپن يا کشورهای اروپای به يک کشور ديگه تو قاره ديگه اومدن و حتی انگليسی رو سخت صحبت ميکنند، ولی جرأت سفر دارند. به نظر من اين يک پارامتر فرهنگی که بين ما و اروپايی خيلی تفاوت هست. ميخواستم بيشتر در مورد جزييات جاهای که بودم بنويسم که حالا خيلی خوابم مياد باشه برای يک فرصت ديگه!