پست بيات!!!
به اين ميگم پست بيات! برای اينکه متن اون مال 3 هفته پيش هستش و به علت تنبلی و سر شلوغ و هزار بهانه ديگه دير گذاشتمش تو اينجا. به هر حال گفتم بگذار پستش کنم برای رفع کتی خوبه :-)
چقدر ميخواستم بنويسم! اصولا اين وبلاگ اينجوريه يا نمينويسم يا يک پست ميگذارم پر از وراجی. بگذريم!
اين هفته يکی از سخت ترين هفته های زندگی ام بود! توی يک کشور غريبه توی شهری که هيچ ايرانی رو نميشناسی، بدون خانه، و از همه جدی تر و وحشت ناک تر شروع کار تو جايی که هيچ کس رو توش نميشناسی ولی از همه مهم تر هميشه دوست داشتی که اونجا باشی! يک هفته اي هست که از شهر خون و قيام دتريت اومدم شهر شهيد پرور فيلادلفيا. حالا بگذريم که چقدر سخت بود که بايد همه کار ها از جمله شکنجه اي به نام اسباب کشی رو خودمون بدون ماشين انجام ميداديم، و هی به اين و اون رو می انداختيم که آقا، خانم ماشين دارين، و از اين هم بگذريم که من تصديق ندارم و موقع سوار شدن به هواپيما بايد گذرنامه دولت فخيمه ج.ا.ا. رو نشون بديم که اون هم مساوی است با کلی سؤال جواب و بازرسی اون هم تو اين اوضاع خرابی که دوستان خر مذهب القاعده درست کردن، کلی هم اسباب اساسيه داشتيم که هنوز هم نميدونيم چي جوری بايد ببريمشون!
خدمت خوانندگان احتمالی عرض کنيم که ما دکترا رو تو شهر ديوانه دتريت رها کرديم تا به آرزو هميشگی کار کردن با يک استاد خاص در دانشگاه خفن پنسيلونيا جامع عمل بپوشونيم! حالا کاری به ريسک و سخت بودن کار و اين حرفها ندارم ولی به 50% آرزوم رسيدم ولی هنوز 50% ديگش مونده! حالا موضوع اين پست دانشگاه پنسيلونيا و کارم نيست ميخوام چيزی ديگه بگم.
از اونجا که من اينجا کسی رو نمی شناختم و زمانی هم که اومدم خيلی بد موقع بود دانشگاه هم نمی توانست امکانات اسکان موقت بهم بده، خوب پس چاره اي نبود بايد ميرفتم هتلی چيزی ميگرفتم. اما قيمت هتل و اينجاها اينقدر زياده که حتی فکرش رو هم برای 2 هفته نميشه کرد، تازه هيچ تضمينی هم نبود که در عرض 2 هفته من حتماً خونه پيدا کنم! چرا؟ چون اين شهر که از 10 شهر بزرگ امريکا است کنار نيويورک قرار داره و خانه هم گرونه هم خيلی سخت پيدا ميشه، مخصوصا برای آدام های مثل من که تصديق هم ندارند و بايد نزديک شهر زندگی کنند! خوب پس مجبور بودم برم يک جای ارزون پيدا کنم، يعنی تو مايه $20-$30 !!! تنها جاهايی که ميشه يک همچين چيزی رو پيدا کرد هاستل( (hostel هستند. ما يک همچين چيزی تقريباً تو ايران نداريم. خون حالا بريم برسيم به اين موضوع که هاستل چی هست؟ يک جای بين خوابگاه و سربازخانه؟! هر حقيقت به شما يک تخت رو تو يک اطاق که توش حدود 5-6 نفر ديگه هستند اجاره ميدهند. برای من که تا حالا تو خوابگاه زندگی نکردم اولين بار زندگی کردن در يک جای غريبه و آدم های غريبه خيلی سخت بود. ولی روی هم رفته خيلی چيز ها ياد گرفتم. شايد اولين چيزی که ياد گرفتم که آدم به همه چيز عادت ميکنه به همه چيز! حتی ميتونم بگم روز های آخر داشت بهم خوش ميگذشت! دومين چيزی که ياد گرفتم تفاوت فاحش شکل سفر کردن ما (منظورم حتی ما جوان های ايرانی و همسن و سال های خودمون در کشور های ديگه هست. ما عادت کردی که تمام وسايل رو در سفر با خودمون ببريم ولی اينها خيلی سبک و البته خيلی راحت و کم استرس سفر ميکنند! اونجا می ديدی جوانهای در سن و سال 18-20 سال که مثلاً از ژاپن يا کشورهای اروپای به يک کشور ديگه تو قاره ديگه اومدن و حتی انگليسی رو سخت صحبت ميکنند، ولی جرأت سفر دارند. به نظر من اين يک پارامتر فرهنگی که بين ما و اروپايی خيلی تفاوت هست. ميخواستم بيشتر در مورد جزييات جاهای که بودم بنويسم که حالا خيلی خوابم مياد باشه برای يک فرصت ديگه!

0 Comments:
Post a Comment
<< Home